محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

820

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اياد گفت : « اين شتر كه رد پايش را مىبينيد يك چشم بوده است . » انمار گفت : « دمش كوتاه بوده است . » ربيعه گفت : « لوچ بوده است . » مضر گفت : « فرارى بوده است . » چيزى نگذشت ، شتر سوارى نمودار شد كه به سرعت مىآمد و چون به آنها رسيد . گفت : « اين طرف يك شتر گمشده نديديد ؟ » اياد گفت : « شتر تو يك چشم بود ؟ » گفت « يك چشم بود . » انمار گفت : « شترت دم كوتاه بود ؟ » گفت : « دم كوتاه بود . » ربيعه گفت : « شترت لوچ بود ؟ » گفت : « لوچ بود . » مضر گفت : « شترت فرارى بود ؟ » گفت : « فرارى بود » سپس به آنها گفت : « شتر من كجاست ؟ به من نشان بدهيد . » گفتند : « به خدا ما از شتر تو خبر نداريم و آن را نديده‌ايم . » گفت : « شتر مرا شما گرفته‌ايد كه اوصاف آن را بىخطا گفتيد . » گفتند : « ما شترت را نديده‌ايم . » پس به دنبال آنها رفت تا به نجران رسيدند و به دربار افعى توقف كردند و از او اجازه خواستند ، و چون اجازه داد وارد شدند ، آن مرد از پشت در بانگ زد : « اى پادشاه اينها شتر مرا گرفته‌اند و قسم مىخوردند كه آن را نديده‌اند . » افعى او را بخواند و گفت : « چه مىگويى ؟ »